محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
876
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيمبر خدا مىگفت : « آرى منم كه چنين گفتهام . » و يكيشان را ديدم كه اطراف رداى او را گرفته بود و به سختى مىكشيد و ابو بكر صديق به دفاع از او برخاست و گريان گفت : « آيا كسى را كه مىگويد پروردگار من خداى يگانه است مىكشيد ؟ » و قرشيان وى را رها كردند اين سختترين رفتارى بود كه از قرشيان نسب به وى ديدم . ابن اسحاق گويد : يك روز ابو جهل بن هشام بر پيمبر صلى الله عليه و سلم گذشت و او به نزديك صفا نشسته بود و او را آزار كرد و ناسزا گفت ، و از دين او عيب گرفت و پيمبر خاموش ماند و چيزى با او نگفت و كنيز عبد الله بن جدعان تيمى كه در منزل وى بر بالاى صفا بود اين را بشنيد . گويد : ابو جهل برفت و به نزديك كعبه در مجلس قريش بنشست و چيزى نگذشت كه حمزة بن عبد المطلب كه كمان خويش را به دوش داشت از شكار برگشت ، و رسم وى چنان بود كه چون از شكار بر مىگشت به خانه نمىرفت تا بر كعبه طواف برد و از پى طواف بر مجلس قريش مىايستاد و سلام مىگفت و با آنها سخن مىكرد . حمزه از همه قرشيان دليرتر بود و آن روز وقتى كه پيمبر از جاى برخاسته بود و به خانهء خويش رفته بود حمزه بر كنيز ابن جدعان گذشت كه به دو گفت : « اى ابو عماره كاش ديده بودى كه برادرزاده ات محمد ، همين پيش ، از دست ابو الحكم بن هشام چه كشيد كه اينجا نشسته بود و ابو الحكم او را ناسزا گفت و رفتار ناروا كرد و برفت و محمد چيزى با او نگفت . » گويد : حمزه از خشم سرخ شد و شتابان برفت و پيش كس نايستاد و براى در آويختن با ابو جهل آماده شده بود ، و چون به مسجد درآمد او را بديد كه در مجلس قوم نشسته بود سوى او رفت و با كمان بزد و سر او را بشكست و گفت : « تو به محمد ناسزا مىگويى و ندانى كه من بر دين او هستم و هر چه او گويد من نيز گويم ؟ اگر توانى به مقابلهء من برخيز »